تبليغاتX
> رز ایرانی
roz_irani2002
roz_irani2002
 
 
 

  

خوش آمديد ... مقدمتان گلباران

 

               

بيائيد آنچه دوست داريم بدست آوريم، وگرنه مجبور ميشويم آنچه بدست  مي آوريم دوست داشته باشيم ...

زندگي تفسير اين دو حرف است : يا مرگ آرزوها يا آرزوي مرگ ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002
Image hosting by TinyPic 
 
 

روزي خواهم آمد وپيامي خواهم آورد 

در رگ ها،نور خواهم ريخت وصدا خواهم در داد:اي سبد هاتان پرخواب! سيب آوردم،سيب سرخ خورشيد 

خواهم آمد،گل ياسي به گدا خواهم داد.زن زيباي جذامي را،گوشواري ديگر خواهم بخشيد 

كور را خواهم گفتم :چه تماشا دارد باغ 

دوره گردي خواهم شد،كوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد:آي شبنم،شبنم،شبنم 

رهگذاري خواهد گفت :راستي را،شب تاريكيست،كهكشاني خواهم دادش 

روي پل دختركي بي پاست،دب اكبر را برگردن او خواهم آويخت 

هر چه دشنام،از لب ها خواهم برچيد..هر چه ديوار،از جا خواهم بر كند 

رهزنان را خواهم گفت :كارواني آمد،بارش لبخند 

ابر را،پاره خواهم كرد 

من گره خواهم زد،چشمان را با خورشيد،دل ها را با عشق،سايه ها را با آب،شاخه ها را با باد و بهم خواهم پيوست،خواب كودك را با زمزمه زنجره ها 

بادبادكها به هوا خواهم برد.گلدان ها آب خواهم داد 

خواهم آمد.پيش اسبان،گاوان،علف سبز نوازش خواهم ريخت 

مادياني تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد  

خر فرتوتي در راه، من مگس هايش را خواهم زد 

خواهم آمد.سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت 

پاي هر پنجره اي،شعري خواهم خواند 

هر كلاغي را،كاجي خواهم داد 

مار را خواهم گفت :چه شكوهي دارد غوك 

آشتي خواهم داد 

آشنا خواهم كرد 

راه خواهم رفت 

نور خواهم خورد 

دوست خواهم داشت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002

شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته

غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته آه

آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده آه

دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛

سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره...

دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم

بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده

که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کم
   

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي تو بمان با دگران واي به حال دگران

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002
  

 

 

ای شب از رو یای تو رنگین شده                سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش                شایدم  بخشیده از اندوه  بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک                هستیم  زآلودگی ها کرده  پاک

ای   تپش های  تن  سوزان  من                    آتشی  در  سایه  مژگان  من

ای  ز  گندمزارها   سرشارتر                    ای ز زرین شاخه ها پر بار تر

ای د ر بگشوده  بر  خورشیدها                    در  هجوم  ظلمت   تردید ها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست             هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟                 هایو هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من                 داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم                   هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن                      رفتن  و بیهوده  خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها                    سینه  آلودن به  چرک  کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن                         زهر  در  لبخند  یاران  یافتن

زر نهادن در  کف  طرارها                          گمشدن  در  پهنه   بازارها

آه  ای  با جان  من  آویخته                           ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زر نشان                        آمده از دور  دست  آسمان

آه ای روشنان طلوع بی غروب                     آفتاب  سرزمین های  جنوب

آه  آه  ای از سحر  شاداب  تر                     از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این این خیرگیست         چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد                  از  طلب  پا تا  سرم  ایثار  شد

این  دگر من  نیستم  من نیستم              حیف از آن عمری که با من زیستم

ای نفسهایت  نسیم  نیمخواب                   شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من                         رفته  تا اعماق  دریاهای  من

 

براي کسي که هميشه براي من بهترين بوده و خواهد بود...

 

وقتي که عاشقم شدي پاييز بود و خنک بود

تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود

تنگ بلوري دلت  درست مث دل من

کلي لبش پريده بود همش پره ترک بود

وقتي که عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي

توقعت فقط يکم عاشقي و نوازش و کمک بود

چه روزا که با هم ديگه مسابقه گذاشتيم

که رو گل کدوممون قايق شاپرک بود؟

تقويم که از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد

راستش دلم خونه ترديد و هراس و شک بود

ديگه نه از تو خبري بود و نه از آرزوهات

قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدک بود

يادم مياد روزي رو که هوا گرفته بود و

اشکاي سرخ آسمون آروم و نم نمک بود

تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي

عاشقيمون يه بازي شايد الک دولک بود

نه باورم نميشه  که تو اينو گفته باشي

کسي که تا ديروز برام تو گل دنيا تک بود

قصه با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت

کسي که رو زخماي قلبم مث نمک بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002
    

          دوستت دارم عزیزم

          

               برای آخرين بار ميگويم که دوستت دارم

دوستت دارم ، بی آنکه مرا دوست داشته باشی ...

   

دوستت دارم حتی اگر از چشمان خیسم بخندی و بی خيال اين باشی که  دلم شکسته است...

 

دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد ، حتی اگر هيچ احساسی بر من نداشته باشی با اينکه میدانم  در دلت يک دنيا محبت است و احساست مثل آب پاک و زلال است...

 

عزيزم باور کن به تو نياز دارم ، منی که قلبی ويرانه دارم ودلی سوخته ، منی که ساحل دريای دلم طوفانی است و امواج غم و غصه در دلم زير و رو می شود نياز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهی ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهی و ساحل دريای دلم را آرامتر از هميشه کنی...

 

عزيزم مرا باور داشته باش ، حتی برای يک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام وجودت حس کن ... بيا تا تنهايی دوباره به ويرانه دلم نيامده است !

 

تا تنهايی قاب  خالی و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است،  تو بيا و قاب زيبای عکست را در آنجا بگذار!

 

بيا در قلبم با صدای مهربانت بگو درد دلت را به من و با فرياد اسم مرا صدا کن و بگو مرا دوست ميداری تا سکوت تلخی  که مدتهاست اعماق  قلبم را فرا گرفته است و قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!

 

قلبم را پر از محبت و عشق و صفای خودت کن ! بگذار آن خونی که در رگهای خشک من جاری می شود خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نيز باشد!

 

عزيزم اينک که مينويسم دوستت دارم چشمانم خيس است ، به خدا خيس است ، پس چشمهای خيس مرا باور کن و  تو نيز به من بگو مرا دوست ميداری.

 

با آهنگ دلنشين عشق و با ياد تو و با عشق به قلب تو با چشمانی خيس و قلبی پر از اميد اگر نخندی و اگر بي خيال اين دل عاشق من نباشی می نويسم  که دوستت دارم...

 

اينبار نه از حفظ مي گويم و نه تکرار مي کنم ، اينبار برای آخرين بار ميگويم اين کلمه را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن!

 

پس برای آخرين بار  ميگويم که مرا بفهمی  و قلب شکسته و عاشق  مرا باور داشته باشی ::::::::

 

                    عزيزم دوستت دارم  

 

    

                                                              

            

مرسي عزيز  از متن باحالتون

  

                                                         

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002
 

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛

...خبرم کن

... بهت قول نميدم که

ميخندونمت

ولی می تونم باهات گريه کنم.

اگه يه روز خواستی در بری...

حتماً خبرم کن...

قول نميدم که ازت بخوام وايسی ،

اما می تونم باهات بيام.

...اما

اگه يه روز سراغم رو گرفتی

...و خبری نشد

...سريع به ديدنم بيا

احتمالا بهت احتیاج دارم..............

 محسن دوست همه ي شما

 

وخداوند عشق را آفرید 

رودها در جاری شدن.

 

و علفها در سبز شدن.

 

کوها با قله ها

 

و دریاها با موجها زندگی پیدا میکنند.

 

و انسانها ،  همه انسانها با عشق.

 

پس بار خدایابر من رحم کن.

 

بر من که میدانم نا توانم رحم کن.

 

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم.

 

باشد که دست و پایی نداشته باشم.

 

اما نباشد . هرگز نباشد که در دلم عشق نباشد.

 

هرگز

   

اگردستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چین است و آن چون

یکی را داده ای صد نازو نعمت

یکی را قرص جوی آلوده در خون

عشق از ازالست و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی عد د خواهد بود

  فردا که قیامت اشکارا گرد د

 هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002

 

   

 

 

I LOVE YOU

 

 

 

  عشق محسن              محسن

roz_irani2002

من و تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002

 

مرا به ياد خودم بينداز!


مرا بياد خودم بينداز!، به ياد آسماني كه ستارگانش غريبانه مي سوزند، به يــاد پرواز پرنده اي كه با بال شكسته مي پرد، و عاقبت سقوطي سرد و دردناك.


مرا بياد خودم بينداز! ،


به ياد لبخند فرشته اي معصوم ، به يـــاد چشــــم هايت و انتظار ناتمام ديدن آن ها غربت راز گمنامي ست ، اسب بي سواري ست كه از آفتاب باز ميگردد.



بيا بهانه ام باش براي باز گشتي دوباره ، براي چيدن گل هاي نرگس چه آرام مي رود تصوير تو در اشك هايم و بي تابي مهتاب در صفحه جاري آب .

مرا به ياد خودم بيند

 

     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002

  

با تو ام ای سهراب

ای به پاکی , چون آب
يادته گفتی بهم؟ ...
تا شقايق هست زندگی بايد کرد
نيستی سهراب ببينی
که شقايق هم مرد
دیگه با چی, دلی رو خوش کرد؟
يادته گفتی بهم؟ ...
اومدی سراغ من
نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکی برداره
چينی نازک تنهايی تو
اومدم آهسته
نرمتر از يک پر قو
خسته از دوری راه
خسته و چشم به راه
يادته گفتی بهم؟ ...
عاشقی يعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی ...
چه تنهاست
ماهی اگه دچار دريا باشه
آره
تنها باشه
يار غم ها باشه
يادته ميگفتی؟ ...
گاه گاهی قفسی ميسازم
ميفروشم به شما
تا با آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتی اون شقايق که اسير قفسه
سهراب
ساحل يک نفسه
نيست که تازه کنه
اين دل تنهايی من
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتی
کاش که مردم دانه های دلشان پيدا بود
آره
کاشکی دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب
تو خودت گفتی بهم ...
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است

این متنو آقا مهدی عزیز داده 

 

 

Image hosting by TinyPic

   

 

roz_irani2002

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002
 

i love you   

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو

به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم

يكي تو وديگري خوشبختي تو

من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم

يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002

 

mano va to

  

 

 

پرسیدم: منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو ؟

گفت: تو رو

پرسید: تو چی ؟ منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟

گفتم: زندگی رو

قهر کرد و رفت برای همیشه ... دیگه بر نگشت ...

آخه نمی دونست اون همه ی زندگیم بود

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002

 

گفتی ... گفتم

مهتاب

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

۱۰ شاخه گل برات میفرستم،۹ تا طبیعی و ۱ دونه

 

 مصنوعی.

یک کارت بهش می زنم که روش نوشتم : تا وقتی

آخرین گل پژمرده بشه دوست دارم

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002

روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
 
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم
از او خوشم آمده بود ،
 
 
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
 
 
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای
 
 
همیشه اینجا بمانم

 

 

از دورترین فاصله ها به هم رسیدیم.

 

و تا اوج بودن با همیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002
 

 

هیچ کس ارزش اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي داشته باشد هيچ وقت باعث ريختن اشکهاي تو نميشود. 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت   توسط م | 
roz_irani2002

 

هنوز دوستت دارمtaghdim be to

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم
اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم
اگر اشك بودم به پايت مي گريستم
و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم
ولي افسوس كه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت
ولي هر چه هستم
دوستت دارم

دوستت دارم

تقديم به همه ی اونايی که غرورشون بهشون اجازه نمی ده...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت   توسط م | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد
مرسی از اینکه سر زدین
نظرم یادتون نره

نوشته های پیشین
11/22/2005 - 12/21/2005
10/23/2005 - 11/21/2005
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان